تبليغاتX
Sir.Chocolate
پول؛ علف تو باغچه است.

+ در  چهارشنبه 1391/02/27ساعت 8:22    

بابام هنوزم گاهی آه میکشه و میگه: عب نداره مهدی عب نداره...

و تنها کسی که وقتی میگه عب نداره من دوس ندارم بزنم بـگـامش...عب نداره هاش "آه مرد" داره...

عب نداره...

+ در  جمعه 1391/02/22ساعت 4:10    

 

من از سرب های تنم سبک میکنم تورو.[+]

+ در  پنجشنبه 1391/02/21ساعت 5:23    

قرص نمیکشه،حالا هر چقدم قوی باشه. من میگم.بخورید

+ در  پنجشنبه 1391/02/21ساعت 5:7    

وقتی کسی حواسش نبود ما سر تنهایی فریاد زدیم،اشک شدیم،عریان شدیم، همخوابه ی من شدی وقتی همه ی زنانگی ها نقص داشت و تو نه...پله ها کوتاه به نظر می آمدند و دریا دورنگ نبود.

همه چیز همون که باید بود.دست بردم به موهایت و تمامی قرصهایم را دور ریختم.وقتی همه نبودند ما همه نبودیم.تمام فریاد های درون مغزم شده بودند شجریان های تو.وقتی همه خواب بودند ما دست بودیم.وقتی اشک بودی.وقتی گاه بودی.وقتی همه خواب بودند ما تازه بودیم.ما همه جا بودیم.حفره نبود.خلآ نبود.برف بود.وقتی همه خواب بودند ما خواب نبودیم ما بودیم. از دروغ به هم خسته نمیشدیم.از تظاهر مصنوعی خسته نمیشدیم.حتی از خنده های مصنوعی هم.

ساعت ها گوش میدادمت.ساعت ها.حتی تک تک حرکت دادن های دستانت هنگام حرف زدنت،هنگام گوش دادنت خاطرم هست.وقتی همه حواسشان پرت بود من بوی تو بودم.من برای تو بودم وقتی همه نبودند.وقتی از خواب مبپریدم میشدی محبت نداشته ی مادرانه برای من.برایم "وقت دکتر"نمیگرفتی وقتی همه میگرفتند.

سیگار میکشیدم.نبودی.سیگار میکشیدم.بودی.نمیفهمیدم.

وقتی همه راه میرفتند ما سر پله ها مینشستیم و نمیترسیدم از پله ها.نمیترسیدی.وقتی نگرانم میشدی دیگر از خواب نمیپریدم.وقتی هیچ زنانه ی مادرانه ای برای من هیچ جا نبود.نه مادرانه نه...

وقتی همه نگاه بودند ما از همه پنهان میکردیم.اشک که میشدی ضعیف میشدم ترس میشدم وقتی همه میتوانستند و من نه.وقتی همه خواب بودند من نگاهت میکردم همان وقتی که تو هم همه بودی ومن نه.تو زیباترین میشدی وقتی من همه بودم وقتی همه حواسشان بود و من نه.من چشمانم بسته بود.من درد داشتم.من گدشته ام بودم وقتی همه حواسشان نبود و تو بود.وقتی همه نبودند و تو بودی.

وقتی خواب میدیدی،وقتی خیره میشدی،وقتی به من ضعیف پناه میبردی،وقتی تظاهر میکردم که میتوانم تکیه باشم به درد تو و خسته میشدم از درد نتوانستن. بغض تو نمیگذاشت.

وقتی همه خواب بودند تمام پاره پاره ی افکار تو متعلق به من بود.وقتی همه مهم نبودند تو مهم شدی. نبودند.بودی.تمام "فروغ"خواندن هایت. تمام بیقراری های دائمی تو که حتی عاجز بودم از فهمیدنشان.از همه ی بودن تو وقتی انقدر خوب بودی و من حتی بلد نبودم نگاه شوم که آرام شوی گاهی بیزار میشدم.تمام درد ها ضعف هایم به چشمم می آمد وقتی تو حتی تظاهر میکردی که ضعیف نیستم...وقتی همه جای دیگری بودند تو نبودی من نبودم.وقتی همه خواب بودند ما نبودیم. ما سر رودخانه،سر تنهایی،سر تمام "وقت دکتر" ها فریاد میزدیم...از ته دل آنقدر که به خنده می افتادیم.آنقدر که از خنده ی ما تمامی ساعت های شهر میخوابیدند. وقتی همه ما نبودند ما،"ما" شدیم...و تمام تنهایی "همه"را دور انداختیم.وقتی همه خواب بودند من تمام مسیر دست تو بودم.وقتی کسی با ما نبود ما رفتن شدیم و تکرار. وقتی همه خواب بودند و "سوت سکوت ممتد" ما را کر میکرد.

وقتی همه نبودند من دلتنگت بودم.دلتنگی مزه ی خون میداد.بغض مزه ی سیگار.

دلتنگی هنوز مزه ی خون میدهد.بغض نمیکنم ولی. الان وقتی همه خوابند من هم خود را به خواب میزنم تا شاید خوابت را ببینم.همه ی "وقت دکتر"ها همه ی آن کلونازپام های مضحک همه ی "قرصاتو بخور"ها برگشته اند.من اما دیگر ضعیف نیستم شاید برای همین است بغض نمیکنم.نمیدانم... این را میدانم که وقتی همه حواسشان نبود ما حواسمان بود وقتی همه خواب بودند ما خواب نبودیم و وقتی همه بیدار شدند ما نبودیم وقتی من بیدار شدم و تو هنوز در خوابی.وقتی من همه شدم.

وقتی من همه شدم و تو نشدی...

 

+ در  شنبه 1391/02/16ساعت 2:4     | 

تو ساحل کنار دریا ساعت سه نصوه شب صدات کردم دادت زدم که شاید بیدار شم مثه همه کابوسام که دیگه راه بیدار شدن ازشونو یاد گرفتم نه تو بیدار شدی نه وقتی رسیدم خونه کسی در و وا کرد  با مانتوی آبیش بیاد و چشاش سبز باشه اومدم سر خاکت تن تن بغضمو سیگار کردم برگشتم خونه همه اتاقا شدن خالی من شدم خالی...درد کردم مرد شدم ولی نزاشتم وقتی تنهایی رفتم نشستم تو کافه مترسک چیزی جز سیگار شم بعد یه دفه شد سه نصوه شب بیس و دوعه فروردین تو ساحل نور...هیشکی نبود منم نبودم جوابمو نمیدادی آخه دیگه چهلتم گذشت همه آدما دارن از یادشون میبرنت منم گاها میخندم خوش میگذرونم همه چی میشه عادی فقط گاهی بیدار میشم دنبالت میگردم پیشم دنبال دستات...هیچی نیس منم میخورم به دیوار...میگم که سیما همه چی داره عادی میشه فقط گاها شبا که دلتنگت میشم گریه میکنم روزا که دلتنگت میشم گریه میکنم همش که دلتنگت میشم گریه میکنم اه میکشم یادم میاد بودی...یادم میاد نیستی آروم میشم ساکت میشم و سعی میکنم به اینجوری عادی شدن نبودنت فک نکنم...آخه دروغ شدن و خوب یاد گرفتم...مثلا عادی شدی مثلا اصن هستی بعد میشم اون لبخند بده که دوس نداشتی...


پ.ن:همه چی میچرخه برمیگرده...

پ.ن:دروغ گفتم گریه نمیکنم بغض میشم با سه تا قطره سبک نمیشم میشکنم میمیرم...

پ.ن:راستی سیما هادی پاکزاد آلبوم جدید داده ها...

+ در  یکشنبه 1391/01/27ساعت 3:37    

سیما مرد٬من پیر شدم٬من شکستم موهاش و چسبوندم رو کتاب فروغ٬دسبندشو بو میکنم همش...

سر خاکش همیشه پر از گله همیشه...

سیما رفت خوابشو دیدم آروم شدم گریه شدم مردش شدم جا گریه را رفتم سیگار کشیدم... حفره س تومو محل نکردم٬سیما رو که کفشاش پاش بود ولی...سیما که رف روز رفتنش گریه کردم فقط...تا امروز تا امروز تو خیابون "هر روز پاییزه"گوش میدادم...لعنت به این دیدار...

اومدم و اتاقم زار زدم بیقرار شدم دلتنگ شدم فیلمای شب یلدامونو دیدم ریختم توم...سیما رف سهیل بی خواهر شد...فرداش تا قطار برسه من برم پیششون شیر شدم...سیما صورتشو که تو کاور پلاستیکی دیدم انتظار داشتم خرد باشه ضربه خورده باشه زشت باشه انتظار نداشتم انقدر زیبا باشه انتظار نداشتم صاف باشه...انتظار نداشتم مثه وقتی خسته از قلعه رودخان رسیدیم خوابش برد و مهاش رفته بود تو دهنش باشه...

سیما مردن درد داره؟

سیما دیشب خوابتو دیدم همون لباسایی تنت بود که شب تولد پیام پوشیده بودی...بت گفتم چرا رفتی گفتی آخه خوش میگذره...با همون لحن احمقت با همون لحن تن تن ات...گفتم الان دیگه راحتی دیگه هرجا بخوای با یه اشاره میری گفتی آره اره فقط بدیش اینه نموتونم بازی کنم...

سیما شد سه هفته که رفتی...شذ سه هفته که از در نمیای تو...سه هفته که یواشکی سیگار نمیکشیم...سه هفته که تنها موندم...تنها موندیم...

سیما مامانت ندیده خوابتو هنوز تو خواب دیشبم بهت گفتم بیا برو تو خواب مادرت با همون لحنت لحن تن تن خاصت گفتی میرم میرم...

سیما چرا عجله داشتی همش؟ چی خوب نبود سیما؟ حرف زدنتم تن تن بود...رفتنتم تن تن بود سحر تا بیمارستان زنده بود تا یازده اینا زنده بوده...سارا که هیچیش نشده فقط تو درجا مردی...سریع مردی...

چرا همه چیت تن تن بود؟ واسه من موند موهات دو تا از موهات که گیر کرده بود تو اون بیلبیلک موهات...چسبوندمشون تو صفحه ی اخر کتاب فروغ...

موند واسم دسبند بافتنی ای که بم داده بودی...موند هزار تا عکس...اخه عکس دوس داشتی همش عکس داری همه عکسات و دارم٬دروغ گفتم همش یه عالمس ولی همون یه عالمه عکس ازت دارم...

یه عکس دارم از همون تولد پیام خنده ای یواشکی آبجو دادم بهت خنده ای...

سیما همه خاطره هات خوبن لعنتی...همشون...همشون...

سیما رفتی پیر شدیم شکستیم...ولی بابات چی؟ دیدی بابات پیروز سر خاکت داش زار میزد...شکستنشو دیدی؟ بابات که از ترس اینکه باور کنخ رفتی حتی واسه شستنت نیومد...

سیما کافه مترسک یادته؟ رفتم با احسان کلی حرف زدم...همون احسان که بهش میگفتین بابا...یه شعر واسه رفتنت گفته بود با گیتار خوند برام...لرزیذم...

سیما مردن درد داره؟...

سیما واسه سهیل قناری اوردن که تو خونتون بخونه آخه مامانت هی میگف سیما نیستی خونم خاموشه خونم خاموشه سیما نیستی...

قناری ام سبزه...چشای توام سبز بود...ولی نمیخونه قناریه...سهیل هی سوت میزنه بخونه...نمیخونه...

سیما...

هشت اسفند رفتی...کفشاتم پات بود...

 

پ.ن:لعنت به این دیدار٬لعنت به این دیوار

       لعنت به این آوار٬من زیر آوارم...

+ در  دوشنبه 1390/12/29ساعت 4:7    

میام خونه میبینم بابام نشسته رو پله های هال سیگار میکشه چشاش سنگینه و همه موهاش خاکستری سفید...

از آسمون سقف میباره از پله ها گذشته...

+ در  چهارشنبه 1390/11/12ساعت 3:12    

جــق زدن یه جور هـولـوکاسته.

 

پ.ن: ؟

+ در  چهارشنبه 1390/11/12ساعت 3:7    

اتاقم خاکستریه...نشستم مولهلند درایو میبینم و ریشام و نزدم چون تو گفتی...خستمه خیلی خستم میدونی تو...فیلمم که تموم میشه شروع میکنم همه چیو میریزم تو کوله پشتیم...پیرن آبیه که دوس داری ژیله سورمه ایه شلوار قهوه ایم...همه ‏ چی که میشه برد ...زیپ کوله پشتیم خراب میشه و همه چی میریزه بیرون...میشینم میشنم کف اتاق و نگاه میکنم و نگاه میکنم و نگاه میکنم و هیچی...یادم میوفته تورم خیلی نگاه میکنم من آدم نگاهم آخه خودت بهم گفتی مثه اون دفه که رفته بودیم خرید و من وسط مغازه نگات میکردم نگات میکردم...یادم میوفته موهای تو...همینجوری ولی نشستم کف اتاق ‏...همه وسایلامم دورمن...میرم بلک فیلد میزارمو همینجوری ولو میمونم کف اتاق...مسواکم میمونه زیرم و دردم میاد...تو ‏ نیستی من درد دارم گفته بودم بهت اینو؟ نمیدونم هیچی نمیدونم فقط میدونم داشتم نیگات میکردم که سمیرا داش موهاتو رنگ میکرد اونجا درد نداشتم ...بو سیگار میدن لباسام با ادکلن خفه میکنم بو سیگارارو...صدا کتری میاد صدا کاغذ میاد صدا پله میاد...پله ها...پله ها...پا میشم او ساک سبزه رو میارم همه چیو همینجوری میریزم توش لباسام و میپوشم میام میشینم رو پله ها پله ها پله ها....ساعت میگذره عجیبه...آخه وقتی منتظری ساعت نمیگذره ولی الان نه...گره هدفنمو نشستم وا میکنم همش گره میخوره...هدفنا همش گره میخورن مثه بابا ها که همش رایینتیدین میخورن...پوست گوشه ناخنامو میکنم تا بیای دیگه داره از پله ها بدم میاد آخه دیگه داره ساعت نمیگذره آخه...یخچال و وا میکنم میبندم وا میکنم میبندم...دلم میخواد بخوابم...دلم میخواد یه کاغذ باشه...هیچ موقع کاغذ نیس هیچ موقع یه کاغذ با یه مداد نرم...مداد نرم خیلی خوبه همه خیلی...همه کاغذ و سیاه میکنی باهاش من سیاه دوس دارم آخه ولی تو موهاتو مشکی نمیکنی...ساعت دیگه نمیگذره میرم جلو آینه موهام همه سفید شدن ریشام همه سفید شدن و پله ها ولی هستن مثه اون روزی که زیپ کیفم خراب شد ...میخوام بخوابم....بذا بخوابم...
+ در  یکشنبه 1390/11/09ساعت 19:36     | 

چشات خیس میشن موهام سفید...



پ.ن: نگام نکن اونجوری مادر قبه من باید نیگات کنم تو باس بشینی جلو آینه فقط یا دستات باز بخوابی من مردم من باید نیگا کنم...


برچسب‌ها: آینه ها دوست نبودن توان
+ در  سه شنبه 1390/10/27ساعت 4:24    

میخندی دیگه ژلوفنا تو جیبم نیستن گوشه کابینتان...

+ در  سه شنبه 1390/10/27ساعت 4:20    

لعنت به هرچیزی که باعث میشه سریعتر حاضر شی...لعنت به زیپ لعنت به کتونی چسبی...

+ در  دوشنبه 1390/10/12ساعت 3:19    

از هوش رفتم و وقتی چشامو باز کردم که خون آلود و پیچیده شده تو یه پارچه دادنم به پدرم...
+ در  سه شنبه 1390/09/15ساعت 5:33    

همه خط چینای زندگیم یه روز میشه دوباره هش سالم میشه میشه اون سالی که تازه رفتیم اون شهر تخمیی من و هیچ دوستی ندارم...نشستم دارم با مداد قهوه‌ای پرررنگم همتونو به هم وصل میکنم...اون روز دیگه بیست و دوسالم نیس کوچیکم...

دورم پر از کاغذه...پر از مداد و من  مهدی ترین لحظه‌ی زندگیمم...


پ.ن:مزاحمم نشین آینه ها من کلی کار دارم کلی خط دارم...

+ در  سه شنبه 1390/09/15ساعت 5:31